هویت از نگاه فلسفی اجتماعی

هویت عبارت از تعلقات یک فرد، جامعه و یا ملت است.هم از اینروست که انسان ها هویت فردی، اجتماعی،فرهنگی, دینی و ملی دارند. 

برخی هویت را نام و نام خانوادگی، محل تولد وسایرمشخصات شناسنامه ای می دانند. وعده ای آن را معادل «شخصیت« دانسته و برخی آن رامعادل چیزی می دانندکه موجب شناسایی شخص باشد. یعنی آنچه که باعث تمایز یک فرد از دیگری باشد. که دراین صورت یک خود (Self) وجود دارد و یک غیر (Other) وگرنه شناسایی معنا پیدا نمی‌کند. برخی دیگرآن را به صورت هویت فردی، خانوادگی، ملی، فرهنگی، علمی، دینی طبقه بندی کرده و هویت را مساوی نشانه ها و باورهای شخص در کلیه زمینه های زندگی می دانندکه تابلوی یک فرد بوده و او را به دسته یا گروه خاصی از انسانها نسبت می دهد. فیلسوفان نخستین کسانی بودندکه این اصطلاح را بکاربردند. آنان هویت یا همانستى ﴿identity﴾، را به معنای «وجود» و«موجود» و«واقعیت» و«مصداق» دانسته و برای آن احکامی صادرکرده اند. با بررسی اجمالی درگفتار وآثارفیلسوفان می توان، مجموعه قواعدفلسفی راجع به «هویت» استخراج نمود.

تعریف هویت

«هویت» اسم عربی، و به معنای تشخُّص است. همین معنا بین متکلمین مشهوراست(لغتنامه دهخدا). فلاسفه می گویند «هویت» مشتق از «هُوَ» است. چنانکه انسانیت هم مشتق از انسان و رجولیَّت مشتق از رجُل است. «هویتِ شیء » یعنی وجود وشخصیت شیئ (ابن رشد، ص11). و نسفی می گوید: آنچه شیئیت شیئ به اوست، به اعتبارِتحقق، حقیقت نام نهاده اند وبه اعتبار تشخص«هویت» گویند. (تفتازانی، ص20).
ابن‌رشد، فیلسوف‌ بزرگ‌ اسلامی‌ در کتاب «‌تلخیص‌ مابعدالطبیعه» می گوید هویت مترادف‌ معنایی‌است‌ که‌ بر اسم‌ یک‌ موجود اطلاق‌ می‌شود و از کلمه‌«هُو» مشتق‌ شده‌ است‌ همانطوری‌ که‌ واژه‌ انسانیت‌ از کلمه‌ انسان‌مشتق‌ گشته‌ است‌. «هویت» گاهی بر وجودخارجی اطلاق می گرددو گاهی هم بر ماهیت با تشخُص خارجی اطلاق می گرددکه عبارت است ازحقیقت جزئی (التهانوی، ج2ص241) وهمین معنا مورد توجه ابن سینا بوده است زیرا او لفظ «هذاالشمس» راکه شخص واحدوجزئی شمس است، «هویت شمس» گوید (ابن سینا، ص146). جرجانی‌ در کتاب «التعریفات» هویت را امر عقلانی‌ از حیث‌ امتیاز شی‌ءاز دیگران‌ می‌داند.(الجرجانی، ص124) مراد ازامتیاز در اینجا تفاوت داشتن و تعدد داشتن است.امتیاز دراینجا به معنای برتر بودن نیست. ابن‌ خلدون‌ عبارتی در کتاب مقدمه‌ خود آورده که: «برای هر شی‌ء طبیعت‌ خاصی‌ وجود دارد». این ادعا تا حد زیادی‌ توانسته‌ معنی‌ هویت‌ رابه‌ شکل‌ روشن‌تری‌ بیان‌ کند.براساس‌ این‌ تعریف‌ نفی‌ خصوصیت ‌شی‌ء به‌ مفهوم‌ نفی‌ وجودآن شیئ‌ و نفی‌ خودش‌ است. صوفیان و عرفا به مرتبه احدیت حق تعالی، «هویت»گویندکه اشاره ای به کنه ذات او به اعتبارِاسماء و صفات خداست.
این نکات مربوط به لفظ «هویت» است اما راجع به معادل لاتین آن باید اشاره کنیم که معادل این لفظ﴿identity﴾ از واژه لاتین idem به معنى همانستى، همانى است. در فلسفه یونان باستان هویت به معنای همانستی و همانی تعریف شده است. مطابق این تعبیر، هرگاه چیزى ﴿مثل سنگ﴾، در شرایط و اوضاع و احوال گوناگون، همان چیز ﴿سنگ﴾ بماند، بطورى که همواره به عنوان همان ﴿سنگ﴾ قابل تشخیص باشد، آنگاه داراى هویت ﴿سنگ﴾ است. این را اصل همانستی می گویند.
مطابق اصل همانستى در مثال ﴿سنگ، سنگ است﴾، مفهوم سنگ در جریانهای مختلف فکرى و تغییرات متعدد پیرامونی، داراى نقش ثابت و پابرجایى است. این اصل به این معناست که تمام موجودات داراى اندازه اى از تداوم و پایدارى وجودى هستند که می توان آنها را شناسایی کرد وتجربه انسانى ما تنها به دلیل همین اصل همانستى تحقق پذیر و شدنى است، چرا که اگر دنیاى وجود بدون قانون و ثبات نسبى بود، امکان دسترسى به هیچ دانشى براى مانبود. 
اصطلاح «هویت»، به معنای مجموعه‌ای ازعوارض و اوصاف پایداراست که به اعتبار آن از دیگران متمایز می‌شود. این اصطلاح در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در روانشناسی فردی وجمعی وسپس درجامعه‌شناسی کاربرد فراوانی یافته است. این صطلاح حکایت از کشف جدیدی نداشته، چون این مفهوم قبلا با الفاظ دیگری چون منش وشخصیت، بیان می شده است. شاید یکی از عوامل رواج این اصطلاح به دلیل تحقق پدیده ای است که امروز به آن«بحران هویت» می گویند. به سخن دیگر برای عده زیادی از روانشناسان و جامعه شناسان، موضوع مهم نه خود هویت، بلکه بحران هویت است
. نزد فرهنگ شناسان هویت عبارت از تعلقات یک فرد، جامعه و یا ملت است.هم از اینروست که انسان ها هویت فردی، اجتماعی،فرهنگی, دینی و ملی دارند. اینکه هویت های فردی، اجتماعی، فرهنگی، دینی و ملی با هم در تناسبند یا ناسازگار خود در برگیرنده بحث های عمیقی است که در قلمروی فلسفه فرهنگ بدان پرداخته می شود و از حوصله این وب نوشت خارج است. با این حال، در یک بیان کلی هویت عبارت از بنیادی ترین و کلی ترین تعلقات دینی، فرهنگی، اجتماعی، فردی و ملی است.به سخن دیگر، اگر یک قوم تعلقات سرزمینی نداشته باشد، هویت ملی ندارد و اگر تعلقات دینی نداشته باشد، هویت دینی ندارد و نیز اگر تعلقات  وی برخاسته از اجتماع و فرهنگی  نباشد که در آن تنفس می کند، هویت فرهنگی و اجتماعی آن مخدوش است و در آن جامعه و فرهنگ منزوی است، هر چند همین فرد احیاناً در جامعه و فرهنگی دیگر دارای هویت فرهنگی و اجتماعی حداکثری باشد.هویت فردی نیز عبارت از تلفیق تعلقات کلی دیگر هویت های ملی، دینی، فرهنگی و اجتماعی نزد تک تک افراد جامعه است و لذا انعکاس هویت های چهارگانه فوق نزد افراد منجر به شکل گیری هویت های فردی متنوع و بعضاً متفاوت می گردد.علت اصلی تفاوت های ایجاد شده نزد هویت  فردی ریشه در برداشت های متفاوت افراد از کلی ترین تعلقات ملی، دینی، فرهنگی و اجتماعی آنان دارد.
ملتی که تعلقات سرزمینی آن مخدوش گردد، یکی از ستون ها و سنگ بنای هویت فردی مردم خود را که برگرفته از هویت ملی آنان است متلاشی می نماید . هویت ملی یعنی میزان تعلق فرد به مرزهای جغرافیای, عشق و علاقه وی به سرزمین مادری، هویت ملی یعنی میزان آمادگی افراد یک سرزمین برای دفاع از وجب و وجب خاک و  قطره قطره آب های شور و شیرنش، هویت ملی یعنی مجموعه افتخارات و پیروزی ها و نیز ناکامی های  یک ملت در چارچوب مرزهای جغرافیای مشخص.
هویت فرهنگی یک قوم نیز عبارت از مجموعه ارزش ها و باورها ، اداب و سنت ها, کنش ها, منش ها, و قالبهای رفتاری و ذهنی است که در آن جامعه شکل می گیرد و نمود می یابد. در اینجاست که دین نیز به عنوان یک منبع فرهنگ ساز ایفای نقش می کند و فرهنگ دینی جامعه را شکل می دهد. ممکن است در یک سرزمین و جغرافیای معین چند دین به عنوان منابع فرهنگ ساز وجود داشته باشند و در واقع فرهنگ های دینی متنوع در یک جامعه موجود باشد. با این حال تا کنون  و بر حسب وضع موجود و گذشته متغیر دین باعث شکل گیری فرهنگ های اکثریت و اقلیت گردیده چراکه در هر جامعه متغیر ادیان بین افراد فرهنگ یکسان توزیع نشده و در واقع جوامع از این حیث در اقلیت و یا اکثریت هستند. اسطوره، عرفان، علم و فلسفه نیز دیگر منابع فرهنگ ساز تلقی می شوند و لذا ممکن است در یک جامعه فرهنگ عرفانی، فلسفی و یا علمی در مفهوم تجربی و رئالیستی موجود باشد. تا آنجا که مبحث عقاید و ارزش ها مد نظر است، فرهنگ شناسان دین افراد را در چارچوب جهان بینی صرفاً مذهبی بررسی نمی کنند بلکه جهان بینی های علمی، فلسفی، اسطوره ای و عرفانی را نیز در بر می گیرند.
 
در نگاه فرهنگ شناسان، سازگاری بین هویت ملی, هویت فرهنگی و هویت دینی بسیار مهم است. در این نگاه هویت ملی  مقوم و پذیرای هر نوع هویت فرهنگی و یا هویت دینی نیست و ملاک پذیرش و مقاومت آن در گروی مطابقت ارزش ها و باورهای فرهنگ و دین مورد نظر با تعلقات بنیادی سرزمینی و ارزش های مرتبط آن دارد. در این نگاه ادیان و فرهنگ های که در چارچوب مرزهای جغرافیای و ارزش های ملی شکل می یابند و معرفی می شوند، به سرعت نزد مردم و جغرافیای مورد نظر قوام یافته و گسترش می بابند و بالعکس ادیان و فرهنگ های که از درون ملیت و سرزمین و هویت ملی یک قوم بر نیامده و یا احیاناً بر آن تحمیل شده، در تضاد دائمی و پیوسته با هویت ملی آن سرزمین قرار می گیرد و نهایتاً تضاد موجود اینگونه حل می گردد که یا دین و فرهنگ وارداتی دستخوش تغیرات جدی گردد  و یا اینکه هویت ملی به کل از بین رود و چون این امری نزدیک به محال است، اولی محتمل تر است. تجارب تاریخی گواه این واقعیت است که هر گاه در اشاعه ارزش های دینی به ارزش های ملی توجه نشده و در مسیر تعمیق هویت دینی و نیز تضعیف هویت ملی افراط و تفریط شده ، فرهنگ دینی قربانی شده است
هویت اجتماعی افراد عبارت از کلی ترین تعلقات سیاسی، حقوقی، اقتصادی و تربیتی آنان است.اینکه مردم یک سرزمین دوست دارند چگونه مدیریت شوند و اینکه توزیع قدرت چگونه باشد تعلقات سیاسی و یا هویت سیاسی آنان را به عنوان زیر مجموعه ای از هویت اجتماعی آن مردم شکل می دهد.ناکامی برخی در استقرار مردمسالاری در برخی جوامع ریشه در این واقعیت دارد که در چارچوب هویت اجتماعی مردمان آن سرزمین توزیع قدرت با تعلقات تاریخی آنان در تضاد است و در همین راستاست که دمکرات ترین ها نیز در این جوامع توسط مردم مبدل به سلطان و پادشاه خواهند شد.این سیوه توزیع قدرت در نظام اقتصادی و تربیتی جوامع مربوطه نیز به همین شکل است. نظام طبقاتی و سلسه مراتبی و صنف گرایی و شکل گیری هرم قدرت بالا به پائین در کانون خانواده ها و در قالب نظام پدر سالاری شکل می گیرد. شاید برای برخی عجیب باشد که چرا در برخی از کشورهای که خود را مهد دمکراسی می دانند هنوز پادشاه هر چند در قامت تشریفاتی وجود دارد. اگر نظام سلطانی مطلوب نیست, فلسفه  پادشاهان کشورهای صنعتی کدام است. پاسخ این پرسش را فرهنگ شناسان در تعلقات اجتماعی مردمی جستجو می کنند که محو کلی آنها را در تضاد با هویت ملی می دانند و برای حل تضاد بین هویت ملی و هویت ارتقا یافته اجتماعی ضرورت هرم قدرت بالا به پائین را در حد نمادین پذیرا می شوند


کاربرد قواعد کلی هویت 

قواعدفلسفی هویت را می توان به طرز محسوسی درمباحث علمیِ مرتبط با «هویت» بکار برد. مثلاگفته می شود که مساله هویت صرفاً‌ شامل ملیت یا محل تولد نمی شود و طیف وسیعی از موارد را شامل می گردد. به عنوان مثال، یک بازیگر فوتبال به سادگی از یک بازیگر بسکتبال یا یک وزنه بردار قابل تشخیص است. چرا که فعالیتهای خاص ورزشی که انجام می دهند به آنها مشخصاتی میدهد که هویت آنان را در زمینه ورزشی شامل میشود. این نکته با این قاعده فلسفی بهترثابت می شود که گفتیم: هویت شخصی است و غیرقابل اشتراک با دیگری است(ملاصدرا، ج3، ص289).
در مباحث مرتبط با هویت، بحث اختیاری با جبری بودن هویت خیلی داغ و محل گفتگوست. به این شکل که برخی هویت را جبری میدانند و می گویند براساس جبر جغرافیایی هویت فرد توسط مکان و زمان تعیین می گردد. مثلایک انسان متولد ایران همیشه باید هویت ایرانی خود را حفظ کند و یک مرد ژاپنی تا آخر عمر یک مرد ژاپنی است. 
دسته دیگر هویت را امری اختیاری می پندارند و معتقد هستند هویت انسان باید فعالانه و نه منفعلانه توسط خود وی تعریف گردد. این افراد معتقدند انسانی که در تعیین هویت خود نقش منفعلانه داشته باشد انسانی مسخ شده است. 
این بحث با این قاعده فلسفی شفاف تر وساده تر می شود که قبلا گفتیم: «هویتِ» برخی موجودات، عینِ تغییر و تجدد است (ملاصدرا، ج3، ص67)
همچنین یکی از سئوالات مهم و مطرح در مباحث هویت، این است که آیا تغییر هویت امکان پذیراست؟ و اگرجواب مثبت است، آیاامری پسندیده یا ممنوع و غلط است؟وچرا و به چه دلیل فردی سعی در تغییرهویت خود دارد؟ برابر قاعده نخست، هویت تعدد پذیر نیست (ملاصدرا، ج2، ص90) بنابراین اگر قیود و صفاتی هم به فردی اضافه شود تعدد هویت حاصل نخواهد شد و برابر قاعده یازدهم، در جریان تغییر و حرکت موجودات، «هویت» آنها ازبین نمی رود واز رهگذرِتغییر، هویت جدید حاصل نمیشود(ملاصدرا، ج2، ص24). 
البته قضاوت راجع به زشت و زیبا بودن، و خوب یا بد بودن، به حوزه اخلاق و شریعت برمی گردد. آنچه در حوزه فلسفه اثبات می شود این است که آن تغییرات سبب تعدد هویت و انعدام هویت قبلی و ایجاد هویت جدید نمی شود.درباره این سوال که چرا گاهی افراد هویت خود را تغییر می دهند؟ پاسخ نسبتا روشن است. هنگامی که فرد در تعامل با دیگران و پدیده های اطراف خود و در پاسخ به نیازهای زندگی دریابد که نیاز به انجام رفتارهایی دارد که این رفتارها در دایره تعریف قبلی او از هویت خود نمی گنجد دچار مشکلی میگردد که از آن به «بحران هویت» نام می برند. این بحران همیشه زمانی اتفاق می افتد که افراد امکان مقایسه هویت خود با هویت دیگر را داشته باشند. اگر فرد هویت دیگری را پاسخگوی نیازهای خود ببیند آگاهانه یا نا خودآگاه به سمت آن گرایش پیدا میکند. اما طبق قاعده سوم «هویتِ» برخی موجودات، عینِ تغییر و تجدد است (ملاصدرا، ج3، ص67).
البته اگر بحران هویت را با تعریف مذکور لحاظ کنیم، آنگاه باید بپذیریم که این بحران در زمان حال و با افزایش راههای ارتباطی بین اقوام بسیار شایع شده است.به عبارت دیگر، این بحران فقط برای شرقی ها رخ نداده بلکه بسیاری از غربیها هم پس از تماس با شرق هویت های شرقی برای خود برگزیده اند گرایش به سمت ادیان شرقی دلیلی بر این مدعاست. 
برابرقاعده ششم، هویت یک امر امکانی است(ملاصدرا، ج2، ص202). هرکس استعداد شدنی خاص دارد. به همین دلیل در مباحث مرتبط با هویت گفته اندکه«هویت» همیشه در کنار نیازها تعریف می شود. هویت افراد نمایانگر نیازهای آنها و اهمیت این نیازها برای آنها می باشد. هرگاه نیازهای افراد توسط رفتارها و راهکارهایی که هویت فرد مجاز می شمارد پاسخ گفته نشوند وی، ابتدا دچار بحران هویت شده و سپس ممکن است هویت جدید را به جای قبلی بپذیرد.
برخی دیدگاههای روانشناسان و جامعه شناسان و دانشمندان علوم تجربی را می توان به کمک قواعد کلی مذکور، مورد تحلیل قرار داد.مثلا «هویت» در روانشناسی به معنای «یکی‌شدن خود» مطرح گردیده و در مردم‌شناسی این اصطلاح بیشتردر «هویت نژادی» متجلی است.(سوکفلد، 1999، 417). «هویت» در جامعه‌شناسی صرفاً «یکی‌شدن خود» نیست بلکه یکی‌شدن با خود و دیگران محسوب می‌شود (اریکسون، 109،1980) از دید جامعه شناسان، فرایند هویت یک سیستم کنترل است که مجموعه از هنجاری و ضدهنجارها را در فرد و جامعه بوجود می‌آورد. هویت مجموعه معانی است که چگونه بودن را در خصوص نقش‌های اجتماعی به فرد القاء می‌کند و یا وضعیتی است که به فرد می‌گوید او کیست و مجموعه معانی را برای فرد تولید می‌کند که مرجع کیستی و چیستی او را تشکیل می‌دهد (بورک، 1991، 837). اندیشمندان بسیاری همچون ویلیامز (1960)، گیچ(1962)، نیلسون (1970)، بومن (1998)، معتقد به نسبی بودن هویت و یا هویت‌ها هستند. از نظر گیچ (1962) هویت نسبی است و افراد از حیث‌های متفاوت، دارای هویت‌های متفاوت هستند. یک فرد، یک هویتی شغلی، هویت فامیلی و هویت دینی می‌تواند داشته باشد. از نظر نیلسون (1970) رئیس بانک و شهردار یک شهر، هر دو یک شهروند هستند، ولی به لحاظ موقعیت رسمی دارای هویت‌های متمایزی هستند.
جامعه شناسان معتقدندکه «هویت» از دو خصیصه برخوردار است:

1-استمرار: مراد از این خصیصه آن است که فردیت هویت فرد به سادگی تغییر نمی‌کند و همواره هرکس خود را در کنار «دیگری نبودن» می‌یابد. این مطلب با قاعده یازدهم فلسفی سازگاراست که می گفت در جریان تغییر موجودات، «هویت» آنها ازبین نمی رود و از رهگذرتغییرهویت جدید حاصل نمی شود(ملاصدرا، ج2، ص24). تغییر در افراد از نظرفلسفی، تغییر اشتدادی است. بنابراین هویت فرد در همه مراحل باید استمرار داشته باشد.

2- تمایز: مراد ازاین خصیصه آن است که هویت افراد با همدیگر مختلف است زیرا از منابعی مثل: دین، ملیت، نژاد، جنسیت، طبقه اجتماعی و تمایلات گروهی و قومی ناشی می شود. هویت‌های فردی، مربوط به احساس فرد نسبت به خود و تمایزاتی است که با مؤلفه‌هایی مثل اسم، ملیت، قومیت و یا تمایلات شخصی، فکری، ارزشی و یا ایدئولوژیک، هویت یک فرد را از دیگری متمایز می‌کند. این مطلب با قاعده هشتم فلسفی سازگاراست که می گفت هویت شخصی است و غیرقابل اشتراک با دیگری است(ملاصدرا، ج3، ص289). بنابراین هویت ها با یکدیگر متمایزند.
ازنظر استوارت هال، هویت یک روند در حال «شدن» است و از طرفی یک شناسنامه و عامل شناخته‌ شدن محسوب می‌شود. این مطلب با قاعده پنجم سازگاراست که می گوید هویت یک امراتصالی و متدرج و منتشردرزمان است(ملاصدرا، ج2، ص138و198). همچنین در قاعده ششم هم تصریح شدکه هر هویتی، استعداد یک «شدنی خاص» دارد. یعنی استعداد شدنِ شیئ خاص دراوهست. براساس دیدگاه استوارت هال، نگاه روانشناسی به «خود» به این معنا نزدیک است. نگاهی که خود را یک «منِ ادامه‌دار، توسعه‌ای» و در عین حال «یک خود دیالکتیکی درونی» تعریف می‌کند. در واقع ما هرگز آنجا قرار نداریم بلکه یک خود در حال شدن هستیم، و وقتی به مقصد می‌رسیم، حداقل می‌دانیم که هستیم؟ استوارت هال‌بر «منطق هویت» تأکید می‌کند. از نظر او اکثر بحث ما در مورد درون یا بیرون خود و دیگری، یا درون و یا بیرون فرد و جامعه، و در عینیت یا ذهنیت، بر منطق هویت متکی است. همین منطق هویت است که از نظر او یک آرامش خاصی را به فرد می‌دهدکه از یک هویت روشن برخوردار است، واز خواب راحت نیز برخوردار است. 
همچنین استوارت هال معتقداست که هویت همواره از طریق تقسیم‌ِشدن، معنا پیدا می‌کند، تقسیم بین اینکه من چه هستم و دیگری چه هست؟ البته براساس قاعده فلسفی که می گوید «هویت» در موجوداتی که حرکت اشتدادی دارند، تقسیم ناپذیراست (ملاصدرا، ج3، ص84 و85) باید تصریح کنیم که این انقسام، ذهنی است به ویژه آنکه به خصیصه «استمرار» در هویات اعتقاد دارد. پس «هویت» یک چیزواحد اتصالی است که انقسام درآن ذهنی و غیرواقعی است. اما این انقسام نقش زیادی در تفسیر ومعنانمودن هویت دارد.

تهیه کننده:سعید دین محمدی